![]() |
![]() |
|
"همگی در انتظار قطاری بودیم که قرار بود مار ا به اردوگاهای کار اجباری نازیها ببرد . در یک لحظه پسرک نوجوانی راهش را از میان جمعیت به سوی ما باز کرد . او یک جعبه شکلات همراهش داشت که با ریسمانی آن را به گردنش آویخته بود . پسرک شکلاتها را با قیمت بسیار بالایی می فروخت و هیچ یک از ما نمی دانستیم که او با پول آنها چه کار می تواند بکند ؟ ما آخرین تفریح کوچکمان را با کمک هم شکل دادیم . یک کارامل خریدیم و پدر به وسیله چاقوی کوچک جیبی اش ، آن را به ۶ قسمت کرد و به هر یک از ما داد ... این آخرین غذایی بود که در کنا ر هم خوردیم !" بسیاری با نقل بالا آشنا هستند . لااقل تصویری از آن را در فیلم سینمایی پیانیست ( رومن پولانسکی ) دیده اند ، اما بد نیست بدانید این خاطره حقیقی پیانیست مشهور لهستانی ، ولادیسلاو اشپیلمن ، از آخرین روز بودن در کنار خانواده اش است که در کتاب " مرگ یک شهر " آن را نقل می کند . ولادیسلاو اشپیلمن (۱۹۱۱-۲۰۰۰) آهنگساز یهودی در سونوویس لهستان به دنیا آمد. او یکی از معدود بازماندگان اردوگاههای مرگ نازیهاست که پس از شکست آلمان و پایان جنگ ، خاطرات دردناک قتل عام روسها ، لهستانیها ، اوکرایینیها ، لیتوانیاییها و یهودیها را توسط ارتش نازی در کتاب " مرگ یک شهر " نقل کرد که در چاپهای بعدی به " پیانیست " تغییر نام داد والبته رومن پولانسکی کارگردان نیز آن را در قالب فیلم در آورد ... بد نیست اشاره کنم که علاقه من به شخصیت ولادک ( ولادیسلاو ) اشپیلمن ، کاملا شخصی و درونی است و در قالب توجیهات و اصول روانشناسی و هنری نمی گنجد ( مثل علاقه من به شخصیت اسکارلت اوهارا ! ) من ولادک اشپیلمن را از آن جهت تحسین می کنم که به مثابه بسیاری از ما هرگز در بند قهرمان شدن و نام و آوازه درکردن نیست ، اما سرنوشت او به قسمی رقم می خورد که در ردیف قهرمانان پرآوازه جنگ جهانی دوم قرار می گیرد . او از همان ابتدا تنها به پیانو و نواختن دل خوش دارد . اولین سکانس فیلم با تصویر کردن آخرین اجرای زنده او در رادیوی رسمی ورشو که همزمان با اولین حمله جدی نازیها به این شهر است ، آغاز می شود . هر چه جلو تر می رویم نقش موسیقی و پیانو را در زندگی ولادک بیشتر و پر رنگ تر می بینیم . موسیقی او را با دخترک دلربایی آشنا می کند که ولادک به او علاقمند است . اندکی بعد زمانی که نازیها شهر رااشغال کرده اند ، فروش پیانوی شخصی ولادک ، خانواده را از گرسنگی نجات می دهد . در زمان زندگی تبعیدی در گتو ، پیانو نواختن ولادک در یک رستوران یهودی خرج خانواده را تأمین می کند . در دوران زندگی پنهانی در شیروانی مقر نازیها در ورشو نیز این نوازندگی ولادک است که دل افسر آلمانی را به ترحم می آورد و جان او را نجات می دهد . در تمام فیلم شاهد هستیم که با همه رنجها و مرارتهایی که ولادک می برد و تصاویر مخوف و دردناکی که از نظر می گذراند ، او تنها دو بار می گرید . یک بار زمانی که خانواده اش را به اردوگاههای مرگ نازیها می برند و بار دوم زمانی که او پس از نواختن پیانو برای افسر آلمانی ، در همان اتاقک زیر شیروانی با صدای بلند گریه می کند و گویی خاطرات پژمرده دوران گذشته را می کاود ... همانطور که گفتم ، از نظر من ولادک اشپیلمن فیلم پیانست یک قهرمان جنگ نیست ! قهرمان صبر شاید اما قهرمان جنگ ؟!؟ او در تمام مدتی که نازیها در صدد حمله به ورشو هستند و یا دوران زندگی در گتو ، هیچ چیز از جنگ نمی داند ! او مثل خواهران و برادرش، اخبار جنگ را مرور نمی کند و چنانکه می بینیم ، این دیگرانند که او را در جریان اخبار و وقایع قرار میدهند . او هرگز مانند دوستان و همرزمانش برای پیروزی و آزادی ایدئولوژی و ترفند نمی تراشد و ترجیح می دهد آنقدر صبر کند که روزی دوباره انگشتانش شاسیهای پیانو را لمس کنند . هر چند که بیدارانه از پشت پنجره ای که میان رویاهای او و وقایع دهشتناک جنگ فاصله می اندازد ، برای همه از دست رفته ها "آه " می کشد ! زیبا ترین سکانسی که از فیلم پیانیست به یاد دارم ، صحنه ای است که ولادک در یکی از همان آپارتمانهایی که او را تا آینده حفظ می کند ، نوای موسیقی را که از آپارتمان جنبی می آید ، مستانه گوش می دهد و به ناگاه و علی رغم توصیه دوستانش که به او خاطر نشان کرده اند که نباید در مدت زندگی در این آپارتمان سر و صدایی تولید کند ، شروع به نواختن پیانوی خاک گرفته ای می کند که در گوشه ای از اتاق نشیمن جای دارد . اما زمانی که در نمای نزدیک ، انگشتان ولادک را می بینیم ، متوجه می شویم که سر انگشتانش با شاسیها فاصله دارند و او تنها در خیالش ، پیانو می نوازد ! اما چرا " رومن پولانسکی " فیلم پیانیست را ساخت ؟ - رومن پولانسکی تنها دو سال پیش از شروع جنگ جهانی دوم به همراه والدینش ، از فرانسه به زادگاهش در لهستان بازگشت . پدر و مادر پولانسکی از جمله کسانی بودند که به اردوگاههای مرگ نازیها فرستاده شدند ، اما خود رومن با کمک پدرش موفق به فرار از گتو شد و از این سفر وحشتناک بازماند . مادرش زیر آزار و شکنجه نازیها در همان اردوگاه درگذشت و رومن نیز باقی عمرش در طی جنگ جهانی دوم را در گوشه پرتی از لهستان به زندگی با یک خانواده کاتولیک گذراند . سرانجام نیز در سال ۱۹۴۵ ، پدر و پسر یکدیگر را باز یافتند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:20 توسط فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیلم های هالیوود فیلم های ایرانی بیوگرافی بازیگران خارجی بیوگرافی بازیگران ایرانی نقد فیلم |
| نویسندگان |
|
فروغ فریدخت |
| پیوندها |
|
هالیوود دخترهای خوب روزی روزگاری ..... آرالیکا دوست گلم بت بزرگ رویای بی پایان A زندان زمان نیکول کیدمن جانی دپ جنیفر لوپز سینما |
|
RSS
|